تبليغاتX
تنهاترین عاشق

تنهاترین عاشق

اگه بشه اسمشون و شعر گذاشت ژس میشه گفت که من سرودمشون.....

نیستی و این خیال توست که ژشت قاب شیشه ای پنجره به من لبحند میزند

نفس میکشم....نفس میکشم و تصویر واضح و روشنت در پشت بحار اب و قطرات ریز اب محو میشود

حالا که با سر انگشت روی شیشه میکشم تا تورا پیدا کنم نیستی....نیستی و این خیال توشت که با من است

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت1:49توسط عفت | |

سلام بعد از مدتها اومدم با یه شعر

قلب من در انتظار چشماته چشماتو وا کن

این دل و از این همه دلتنگی و غصه رها کن

دل من دلبستته خیلی شکسته و غریبه

دلم و با خنده ی قشنگ و زیبات اشنا کن

توی این دنیای وحشی با شب و روز فراوون

من به اسمون میگم برای عشق من دعا کن

من برا خاطر چشمات هر کاری بگی تو کردم

تو برا خاطر این دل یه بار اسممو صدا کن

نمیدونی با نبودت من چقدر زارو غریبم!

تو بیا و این غریب و از غریبگی جدا کن

این همه زاری و خواهش تو دلت اثرنداره؟!

تورو به دلت قسم رحمی به این دل گدا کن

یه روزی یه مرشد پیرسرراهم،تو خیابون

جلوم وگرفت وگفت:شبا همش خداخداکن

گفتمش چرا؟مگه تو چی میدونی از دل من؟

گفت بگو خدا جونم من و از این غصه رها کن

دست رو دست من گذاشت و گفت توّکل چاره سازه

توی هر کاری گرفتار شدی توکل بر خدا کن

۱۰/۸/۸۸

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت2:39توسط عفت | |

به نام خدایی که مارو افرید تا ......

سلام.بعد از مدتها اومدم .......حرف و کم میکنم و میرم سراغ شعرا....

دوراهی

نمی دونم  چه گناهی تورو با  من اشنا  کرد

یا کدوم راه دوراهی من وازخودم رها کرد؟

نمیدونم که چرا قهره با من خدای خوبم

چرا اسم من بین این همه ادم صدا کرد؟

مثل یه پیچک تنها حتی زیر بادو بارن

کنار تو من میموندم اما باز شدم پریشون

منو از خودت جدا کردی و از دلت رها کردی

اما با تمام این ها نشدم روزی پشیمون

فکر میکردم مثل خورشید که میره به مغرب هستی

باز دوباره بر میگردی سر حرف خودنشستی

اما اشتباه میکردم مثل اون راه و دوراهی

تو که رفتی پل هاروشکستی و درها روبستی

نمیدونم چرا من دل به تو دادم که دلت مثل یه سنگه

عشق و عاشقی برات بی معنیه شبیه ننگه

اما جای دل سنگیت همیشه خالیه اینجا

این دل عاشقِ احمق واسه تو یه کمی تنگه

برو بشکن,بیخیال عشق و دل باش

اما من میخوام که عاشق بشی,عاشق بشی ای کاش

درد عاشقی و  تنهایی و کم محلیِ یار

تا ببینی چی کشیدم,به چه روزی افتادم.سایه رو دیوار

یاد وقتایی که با تو بودم و اما چه خسته

متنفر بشم از حتی نگاهت که زیر پام شکسته

روز و شبهایی که با فکر تو سر شد و قشنگ شد

من خودم قشنگشون کرده بودم با چشم بسته

حالا که رفتی و تمام ارزوهام توی خوابه

هر چی عشق و عاشقی,هرچی که رویاس روی ابه

دل و دینم و گرفتی و به جاش خرابه دادی

حالا تا اخر دنیا حال من یکی خرابه

15/5/87...ساعت 12 سه شنبه شب

 

شعر بعدی:

هجران

دیگر این شبهای هجران من نمیخوانم غریبانه

این شبم بی ماه ماندست.نگویم من ز افسانه

چه شبها که سحر شد من نفهمیدم ندانستم

شب هجران ِ بی پایان کجا رفتم به می خانه

دلم اشفته و قلبم چو مجنون بی تپش شد

تو رفتی و نفس رفت و منم دنبال ویرانه

نه کوه و دشت و جنگل نه حتی یک بیابان

مرا ماّوا نشد,تنها شدم ,بی آب و کاشانه

هر چه بودو هر چه هست من فدایت کرده ام

این دلم نزد تو جامانده,نه مسجد و نه بتخانه

تو را بردم به میخانه سرودم من غریبانه

تورا بر باده مهمان کرده ام,پیمانه پیمانه

به تو گفتم بیا بنشین کنار یک دل خسته

که ازروی صفای دل به نامت کرده ام یک عشق دردانه

ندانستم که عاشق ها غریبند و مدامم در فریبند

سرود عشقشان مرگ است و خاموشی غریبانه

ندانستم که بلبل باغ گل میخواهد و عطر سنوبر

به بلبل کاخ غرعونی بدادم او فریبم داد رندانه

چرا اینگونه بر من بی وفایی کردو گم شد

دلم میخواست در قلبم بشیند پادشاهانه

نفهمیدم که عشق من برای خنده اش خواهد

نگاهم شد نگاهی بی فروغ چونان ویرانه

من عشق پاک و اقدس و به قلبم میبرم مسکوت

و چون فرهاد میخوانم سرودم را دلیرانه

22/11/86

3 بامداد دوشنبه

 

سعی میکنم تند تند اپ کنم....تا بعد.یا علی

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت0:50توسط عفت | |

مینویسم تا بدانی در نبودت تکه ای بی جان و روحم.من پر از اندوه تلخم.در شب تار جدایی یاد تو.خنده ات در گوش من......تنهای تنها مانده ام .......تنها تر از یک تکه ابر. بی بهار و بارشش.این دلم سودای باران دارد و چشمم چو صحرا خشک شده.دلم بارون میخواد.

همین الان داره بارون میاد.اونم بارون هندی .مرسی خدا جون

+نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت2:11توسط عفت | |

چه کسی میفهمد؟

غم تنهایی و این در به دری

چه کسی شمع می افروزد

در شب تاریک و سیاه

که فقط شعشعه ی نور به روی قطره اشک

که از گوشه ی چشمت جاریست

روشنی داده به این کلبه ی سرد

و چه کس سعی بر ان دارد که بفهمد

درد را؟تورا؟تنهاییت را؟

تلخیه بی همزبای و جدایی را؟

چه کس در گنجه را باز کرد؟

چه کسی قلب پاره را پیدا کرد؟

چه کسی امد و دوستت د ارم را به قلب القا کرد؟

ای کاش که او میفهمید

با عشق نمی توان شوخی کرد

نه!نمی توان بازی کرد

و قداستش را زیر پا له کرد

17/12/86

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت2:9توسط عفت | |

سلام به همگی.و ممنون از دوستای خوبم که میان و نظرات خوبشون و به این بنده ی حقیر میدن.ضمن تسلیت مجدد به شیوا و شیدای گلم و تشکر از انجلی جون . نازی جون و فریده جون.و درباره ی نظر انجلی هم بگم مرسی از این که شعر و با دقت میخونی و ایرادت کاملا درسته.روش کار میکنم و یه کلمه مناسب پیدا میکنم.

شعر این دفه یه شعر نو هست که من در کل کارام شاید ۴ یا ۵ شعر نو باشه و همش متکی به معانیش هست .البته اگه معنیی باشه!!.

ممنوم میشم اگه مثل دفعه ی قبل از نظراتتون بهره ببرم

 

جا مانده

از انتهای حادثه می گویم

انجا که تمام قصه پایان یافت

انجا که بیاد اغاز می افتم

در اوج پایان

انجا که غم از دست دادنت را به قلب

می فشارم

و دیگر به زبان نمی اورم

انقدر داغ که اتش می زند

به دل و

آسمان و

زبان من

انجا که جا ماندم

تا اغاز شود

حاد ثه ای

حتی به قدر ثانیه

ثانیه ثانیه ها و دقیقه

کاش زودتر می گذشتند

 

ثانیه ها

چون نفس مرگ

میرود

ودیگر بازگشتی نیست

وبرای من

سنگین است

رفتنش چقدر طول کشید؟!!؟

هنوز در لحظه ی خدا حافظی مانده ام

و او در میانه ی را

 و باز هم جا ماندم

از زندگی

رفتن

مرگ

و از خودم

شاید خسته
آری

از خودم هم خسته ام

مثل همیشه مثل اینده

و مثل هنوز

هر از چند گاهی می آیی

و یک نفس دیگر می رود

بی بازگشت

نفس ها تمامی ندارند

زره زره خالی می شوند

ولی احساس سبکی؟؟!!

نمی دانم هر چه نفس ها می رود

سینه ام سنگین تر می شود

و کی؟

آیا تهی میشود؟

راضیم به مرگ

در اوج انتهای حادثه

انتهای زندگی

و انتهای من...

روزی که می آید و می رود

و باز من جا می مانم..............

خب اینم از این.راستی من به خاطر این ترم که مهمان گرفتم مجبورم برم فراهان(اراک)و ترم تابستان بگیرم و شاید یه ماهی نباشم.

پس تا بعد یا علی


+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت18:13توسط عفت | |

سلام این شعرو تو ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ گفتم.ایراد زیاد داره بگید که تو شعرای بعدیم اصلاحشون کنم.یا علی

         شکستن

توی یه دوراهی موندم که با هم فرقی ندارن
هر دوشون میخوان که باری روی شونه هام بذارن
بهت التماس میکردم که بیای پیشم بمونی
تا بیای بشینی پیشم عشقو از چشام بخونی
به تو گفتم عشق پاکم یه نشون از آسمونه
یه نشون از اون خدا که پهلوی ماها می مونه
به تو گفته بودم این دل به بزرگیه یه دریاست
اما از بس که کوچیکه نازکه مثل یه دیباست
به تو گفتم با نبودت من فنا میشم میمیرم
اگه لحظه ای نباشی صبح تا شب بونه میگیرم
توخودم میمردم و میسوختم و مدام شکستم
اما باز با خورده هام پای عشق تو نشستم
تو نبودی اما عشقت مرحم دل شکسته اس
هنوزم خدای خوبم کلید درهای بسته اس
هنوزم دوستایی دارم که به پای من میشینن
ذره ذره سوختنم و دارن از جلو می بینن
چرا من باید بسوزم ؟چرا من باید ببخشم؟
چرا باید من شکستن رو بلد شم؟!!
چرا یک لحظه به حرفام فک نکردی,نشنیدی؟
صدای ناله ی قلب منو سوختم و ندیدی!!
اگه اینقد از کستن میخونم چونکه شکستم
چون با اینهمه شکستن پات نشستم
چون که هیچ حرفی رو غیر عشق تو قبول نداشتم
اسمتو نوشته بودم روی قلب خود گذاشتم
باد اومد اسم تو رو برد.جاش برام جدایی اورد
می دونم مثل جزامه,اخه عشقت قلبمو خورد
مغز من واسه قشنگی تو سرم زیادی کرده
اما قلبم با شکستن ادعای بی ریایی کرده
دیگه بسه عجز و لابه هر چی که جلوت شکستم
دیگه من نایی ندارم ,ایندفه خسته ی خستم
خسته از هر چی نگاه بی زبونه
خسته از دست دلی که خون ِخونه!
20/2/86


 

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت0:28توسط عفت | |

سلام . ۱۹ سالمه.میکروبیولوژی میخونم شاید یه زمانی عاشق بودم  اما الان اینکه اینجا مینویسم و .....بیخیال اومدم تا احساسام و با شمایی که یا عاشقید یا عاشق میشید و یا بودید تقسیم کنم.عشق قشنگترین حس دنیاست .حالا واسه اغاز فقط یه شعر میزارم.این شعرو واسه استاد علی معلم تو نمایشگاه کتاب امسال خوندم و ایشون خوششون اومد و منو تشویق به تقویت این حس کردند .خوشحال میشم شما هم نظر بزارید

لیلی و مجنون

به دریای زلال چشم لیلی

چه کس بی دست و پا شد غیر مجنون

درون دشت بی اب خیالم

نزد پرسه کسی جز این دل خون

چرا تنهاییم پایان ندارد؟

چه شبها که سحر شد بی ستاره

مرا شمعی نشد در این بیابان

جهازم تکه های ابر پاره

دلم ایینه و چشمم چو قران

بیا از زیر چشمانم گذر کن

دلم ان تو شد بی دین و منت

بیا سنگی بزن دل دربه در کن

درون خرقه ام میاب تحفه

بجز اشک و بجز قلب شکسته

بیا نزدیکتر تا که ببینی

کبوتری رها با بال بسته

درقفس بهروی من گشودند

ولی پرهای من اسان شکستند

تو گویی روضه ی رضوان مقابل

ولی دست و دل و چشمی که بستند

خیالت شعله ای در شام تارم

مرا نوری شده در راه تاریک

بیا تا پر گشایم بی پر و بال

در این تاریکی و این راه باریک

موفق باشید یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت2:46توسط عفت | |